محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1579
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ستد و بسيار بكشت و بسيار اسير كرد . و خود مردى بود دلير و فصيح و شاعر ، و به هر لشكرى كه بودى بر مقدمه بودى . و چون به حرب رسيدى ، نخست خود بيرون شدى ، و مردمان خراسان هر چه از سعيد خذين سستى ديده بودند ، از وى مردى و هيبت ديدند ، و باز مسلمانى به ما وراء النهر تازه گشت . و تركان كه غلبه گرفته بودند از آنجا رانده شدند ، و شاعران او را مدح كردند . از جمله آن شاعران يكى اين قصيده گفته اند ، و يكى بيت از آن ياد كنيم : شعر فمن ذا مبلغ فتيان قومى * بانّ النّبل ريشت كلّ ريش وانّ الله ابدل من سعيد * سعيدا لا المخنّث من قريش و لشكريان را اين سعيد خوش نيامد ، كه دايم ايشان پيش حرب برده بود ، و ايشان را حرب مىفرمود ، و خود نيز برفتى . سپاه باز آن سعيد خذين به آرزو خواستند و شعر گفتند : بيت تبدّلنا سعيدا من سعيد * لجدّ السّوء والقدر المتاح و علما و اصحاب تاريخ ايام يزيد عبد الملك را فضل كنند بر ديگر روزگار فرزندان عبد الملك ، و او را [ 355 a ] بستايند به نيكوسيرتيها . و اين است كه سعيد الحرشى را به خراسان فرستاد تا مسلمانى به ما وراء النّهر تازه شد ، و آن تركان كه آمده بودند براند ، و مرتدان را كه به ما وراء النهر بودند هلاك كرد . و سعيد الحرشى را عمر بن هبيره به فرمان يزيد عبد الملك به خراسان فرستاد . و ديگر آن بود و ديگر آنكه مردمان افريقيه عامل او را بكشتند ، از بهر آنكه او مذهب حجّاج را آشكارا كرد . يزيد بر ايشان انكار نكرد و عقوبت نكرد ايشان را . و ديگر آن بود كه عبد الرّحمن بن ضحّاك الفهرى امير مدينه بود به روزگار سليمان ، و او متكبر بود و با هيبت ، و مهتران را خوار داشتى و به فرمان كس كار نكردى ، و از بزرگ منشى بدان رسيد [ كه ] بر فرزندان [ و ] ياران پيغامبر عليه السّلام استخفاف كردى ، و از بزرگ منشى بدان رسيد كه نزديك فاطمه دختر حسين بن على كس فرستاد كه : زن من باش ، و او پير بود و به خانه اندر نشسته . و سه پسر داشت بزرگ . چون به دو كس فرستاد ، او را جواب فرستاد كه مرا وقت شوى كردن اندر گذشت ، و مرا به شوى حاجت نيست . عبد الرّحمن جواب باز فرستاد كه پسران تو همى بينند كه نبيذ خورند و زنا همى كنند . اگر زن من نباشى ، من ايشان را بگيرم و حد بزنم . آن زن از او بترسيد ، و نامه كرد به يزيد عبد الملك و بناليد . يزيد خشم گرفت بر